مثل آدما که تا یکی از عزیزانشون رو از دست ندهند متوجه مهم بودن آنها نمی شن،ما هم تا وقتی فیس بوک و گذشتن از سد فیلترینگ آسون بود دیگه اصلا یادی از بلاگفا نمی کردیم.اما حالا که نمی دونم کار نظامه یا اون لنگره که افتاده رو کابل اینترنت دوباره یاد اینجا افتاد.
بدیش اینه که وقتی میام اینجا هربار که نظر های قبلیم رو میخونم می بینم چقدر آدما از دور و پشت نوشته هاشون قشنگ ترند...دلم لک زده برای یه عالمه از اون جمله هایی که ته ته اش نمی فهمیدم چی می گی ولی همین نفهمیدنشون رو دوست داشتم و همیشه رویام این بود که یه روز مثل تو بنویسم مح مسو.جمله هایی که انگار بداهه میان و هیچ منظوری پشتشون ولی آخرش یه حس و منطق عجیبی انگار پشتشون هست.کاش شبیه همین جمله هات بودی و اون وقت روزی هزار بار می خوندمت و هربار با خودم می گفتم چطوری میتونه اینطوری حرف بزنه...دلم برای اون روزا تنگ شده...
بگذریم چون حالا دیگه شاید منم شبیه قبلنا یا حتی قبلن تر ها نباشم...این روزها زندگیم مثل کلاف هایی که گربه ها باهاشون بازی کردن به هم پیچیده و من توش سردرگم شدم....کاش یکی بود و سر وته این کلاف سردرگم رو بهم نشون میداد اون وقت حتما می تونستم بهتر این گره ها و عقده ها رو رد کنم.لا اقل کاش میشد یه قیچی برداشت و یه آخر دیگه واسه اش برید...شاید اینطوری بهتر میشد...
امروز در سکوت سنگین اول صبح فکر کردم که انسان تمام عمر تاوان اشتباهاتش را پس می دهد و هر روز که تصمیم می گیرد اشتباهات گذشته اش را تکرار نکند، خطاهای جدیدی از او سر می زند.
فردا خاطراتم را در میدان انقلاب، دار خواهم زد؛ تا همه، آن روزها و خاطرات آن دخترک را فراموش کنند و از این پس شاید بتوانند تنها جسمی بی رمق از آن شادی های بچه گانه را در خرابه های کنار برج میلاد پیدا کنند. هرچند در عمق نگاه بی جان او همچنان حسرت به جا مانده از روزهای شیرین دروغین پیداست....
امروز شاید خانه آمدنی یک تکه از آسمان را نیز آوردم تا از این به بعد بدون بیرون رفتن بتوانیم لحظاتی نفس بکشیم و نظاره گر آسمان باشیم.
یادم باشد تکه ای از جنگل لویزان، تکه ای از دربند، شاید حتی تکه ای از رسالت و تره بارش را هم بیاورم.این طوری تو هم دیگر نگران خرج شدن پول هایت یا به هدر رفتن بنزین ماشینت نیستی....
امروز تصمیم گرفتم نماینده مجلس شوم تا طرحی صادر کنم که همه دانشگاه ها به خانه ها بیایند این طوری دیگر پول هایت صرف بیرون رفتن نمی شود...
از این پس شاید تا انقلاب پیاده بروم....پیاده ی پیاده... چون این نتیجه ی انقلاب است و اساسا مردم برای همین انقلاب کردند....
فقط کاش یادم بماند فردا تکه ای از قلبی که دیروز کف بیمارستان افتاده بود را برایت بیاورم چون فکر می کنم یک تکه از قلبت سنگ کلیه شده و همین روزهاست که با این قرص ها دفع شود....
یادم باشد یک تکه از خدا را هم برایت میاورم.
چند وقتی هست که دستم به نوشتن نمیره. بیشتر از همیشه احساس بی هدفی می کنم.نه راه پیش دارم و نه راه پس. حالا دیگه احساس می کنم افتادم توی یک زندگی کاملا معمولی.مثل آدم های معمولی می رم دانشگاه مثل اکثر دانشجوهای معمولی درس نمی خونم، مثل آدم های معمولی می پوشم، راه می رم و مثل خیلی از آدمای معمولی کلاس که تمام می شه بدون هیچ هدف خاصی برمیگردم خونه.
دیگه خیلی وقته که به عادت همیشگی از روی خط مشکی وسط راهرو مترو راه نمیرم.خیلی وقته مثل خیلی از بچه های معمولی مون صبح ها برای اینکه زودتر برسم می پیچم از خیابان ادوارد براون میرم و از در داروسازی میرم دانشکده.
نمی دونم شاید ما باید همه همینطوری معمولی بشیم و اگه معمولی نباشیم یه چیزیمون هست.شاید این معمولی شدم نشانه بزرگ شدنه...مثل همه مامان ها همه باباها...همه آدم ها
روزهای غریبی ست این روزها
این روزها بی تابم برای رسیدن به خانه، طعم گرم غذای مامان و نوش جان گفتن آخرش...
چشم هایم را روی سیاهی های پر از هیاهوی مترو و مردم تکراری اش می بندم و لذت فوت کردن یک قاصدک را در ذهنم مجسم می کنم...و اینطوری باور می کنم که هنوز زنده ام
این روزها متن هایم متهم خوانده می شوند...اسب ها دیگر چه با بخار و چه بی بخار به پایم نمی رسند و در این تنهایی یکه تازم...
دلم خوش است به همین برای خودم بودن و زندگی کردن
کاش این فاصله ها می شکست
کاش این فاصله ها می شکست اما برای گوش هایی که از شنیدن خسته نشوند
کاش این فاصله ها می شکست اما برای چشم هایی که به خطا نروند
کاش این فاصله ها می شکست اما برای حرف هایی که از جانمان برآیند
کاش این فاصله ها می شکست...
من از این همه سکوت خسته ام ، خسته ام از این همه تلخی
چه فایده از این نگفتن ها وقتی باز هم وابسته می شویم....پس بشکن این سکوت را...
سبزه
سکه
سمنو
سنجد
سپند
سنبل
سین و سین و سین...
تمام وجودم گویی سبز می شود با بهار
و همین سبز شدن شاید تنها امید باشد در این همه سیاهی...
بهار مبارک
اکنون اما در این تاریکی های گه گاه دل آزار کافی شاپ ها، من خرده پاره های روحم را به جای شکر در نسکافه ام حل میکنم تا تلخی خاطره هایی در ذهنم محو شود. البته گاه فکر میکنم که چقدر تلخی این نسکافه " فوق العاده" است. نمی دانم در تجلی کدامیک از این "فوق العاده ها" بود که "واقعا که ای" روی پله های نمایشگاه کتاب جاماند...
اما دیگر چه فرقی می کند. وقتی دیگر دربند دربند است، وقتی دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده است، وقتی دیگر حتی خوش به حال غنچه های نیمه باز نیست... پس تمام این گفته ها بیهوده است و از این پس شاید همین زیستن با خاطره ها رمق کشیدن نفسی را به جانم بدهد.
کلمات دیگه تو سرم جا نمی شن.دفتر خاطراتم که از وقتی رفته بودم دانشگاه شده بود سنگ صبورم واسه حرفای نگو، حالا داره گوشه ی کمدم خاک میخوره...انگاری استعاره ها و مجازها و ایهام هایی که توی نوشته های بلاگم هست جای اون حرفای محاوره و با جزئیات و جمله های پر غلط نگارشی دفترم رو گرفتن...نمیدونم شایدم جذابیت بلاگ اینه که میبینی بقیه آدما که شاید هیچ وقت نبینی شون راجع به خودت و نوشته هات چی میگن...بعضیا مثل(...)حرف ها و نوشته هاشون یه جور دلگرمی واست و بعضی ها هم مثل...ولش کن
چند وقت پیش 2اسفند بود...من توی خیابون...تو انقلاب...بادوستام...ولی تنها...قلبم داشت میترکید میون اون همه موتور و سپر و گاردی و پلیس و لباس شخصی...بدتر از همه میون دوستانی که باهام بودن و نبودن...انگاری دنیاشون یک چیز دیگه بود...برای یه لحظه انگاری همه چیز و همه کس غریبه بودن..انگاری تنها بودم...تو همین حال و هوا یکی داد زد مرگ بر ضد ولایت فقیه ... اشکی تو چشمهام لغزید...بچه ها ادامه دادند"به نظرتون فاطمه میخواد شوهر کنه که این ترم رو مرخصی گرفته"...نفسم تنگ شده بود...سرم رو پایین گرفتم تا آب نشم از این همه بی شرمی خودی ها... یکی پرچم به دست پرید وسط خیابون مرگ بر منافق...مرگ بر... بعدش انگاری گوشام سوت کشید...نمیشنیدم...چشام رو بستم و بغضم رو قورت دادم.نفس بلندی کشیدم...یکی گفت "نه میخواد دوباره کنکور شرکت کنه"...نگاه میکردم اما نمیدیدم...
رسیدیم مترو...فکر کردم چقدر تنهام...خیلی تنها
اصولا تمام شدن هیچ چیزی خوب نیست از تمام شدن یک خوراکی گرفته تا تمام شدن لحظات با دوستان بودن و بدتر از همه تمام شدن یک دوستی(وصف الحال شد!)
اما اگر در دنیا تنها یک چیز تمام شدنی دوست داشتنی باشد آن هم همین تمام شدن امتحانات است که فکر می کنم دلپذیرتر از آن چیزی نیست...
شب امتحان آخر، خواب از چشمان آدم گرفته می شود البته نه به خاطر استرس بلکه از شور و هیجان تمام شدن امتحانات و گویا آن شب طولانی ترین شب دنیا ست.
امتحان آخر اصولا هرچقدر هم که بد باشد یک جور ناجوری به دل آدم می نشیند و شیرینی تمام شدن اش به تلخی خراب کردن امتحان هم می چربد...البته...تا قبل از آمدن نمره ها...


